روزی از یک زندگی بیمار مبتلا به آلزایمر

تاریخ انتشار:اردیبهشت ۷, ۱۳۹۵

روزی از یک زندگی بیمار مبتلا به آلزایمر

روزی از یک زندگی بیمار مبتلا به آلزایمر مطلبی است که یکی از مراقبین عزیز برای انجمن آلزایمر ایران ارسال فرموده اند.

رضا بعد از گذراندن یک روز سخت کاری درکارخانه به منزل رسیده بود : زهره همسرش مشغول آماده کردن وسایل شام و مهدی کوچولو فرزند ۳ ساله اش سرگرم شیطنت .

مادر رضا با دیدن او شروع به گله و شکایت نمود و از رضا می خواست او را به منزلش ببرد رضا که خستگی از چهره اش می بارید سعی می کرد آرامش خود را حفظ کرده و مادر را متوجه کند که از ۱۰ سال پیش بعد از فوت پدر، منزلش را فروخته و از آن زمان تا کنون با تنها فرزندش رضا زندگی می کند.

متأسفانه هرچه بیشتر سعی می کرد کمتر نتیجه می گرفت در این میان زهره که سفره غذا را پهن کرده بود صدا زد شام حاضر است . با شنیدن صدای زهره مادر جیغ کشید نه از این غذا نخور این زن که معلوم نیست چه کسی است توی این غذا سم ریخته است. زهره با شنیدن این جمله از عصبانیت انگشتش را می گزید و رضا در تلاش بود مادر را ساکت و به زهره آرامش دهد، در این میان مهدی کوچولو که از صبح پدرش را ندیده بود مدام از پدر    می خواست با او بازی کند.

بالاخره به هر ترتیبی بود رضا موفق به آرام کردن محیط خانه شد و مادر را روبروی تلویزیون نشاند. توجه پیرزن ( مادررضا ) به فیلمی که در حال پخش بود جلب شد و در حالی که به تلویزیون زل زده بود آرام گرفت اما دقیقه ای طول نکشید که پیر زن به دنبال دیدن بازیگر مجروح فیلم که درخواست آب می کرد از جای بلند شد و پارچ آبی آورد و بر روی تلویزیون ریخت. آب ریختن همان و خاموش شدن تلویزیون برای همیشه همان.

رضا : مادر چرا این کار را کردی ؟

 مادر مبتلا به آلزایمر: آخه اون آقا آب خواست، من هم بهش آب دادم!